هنگامي كه شبم بر لب گردونه ي تو مي چرخيد
كودكي آهسته گفت:
پشت آشنايي دو مسير دلتنگ
دختركي ست كه غروب را طواف مي كند
از مصاحبت فواره ي اقبال مي آيد
مجالش دهيم
كمي سكوت كنيم
تا فال بگيرد
به چرخ گونه ي همان نگاه
تاطلسم رهايي
روي خطي رفتگر با جارويش
بر صحن تر خيابان محو تماشاي دخترك پشت پنجره
نقش جوب را مي كشد
روي نجابت تراازوي نگاهي به نگاهي
پنداشت و گره خورد
و مساوي زد كفه هاي چشم
من و تو
ساخته بر هم هم برابر
برابر هم
در فواصل نوشته هايي از گردنهي سخت زندكي
تا قيمت مفهوم همراه
و تاراج مرگ در خويشتن و خويشتن ما
تا سويي از پيچش راه ها
سخت و استوار
به سويي از كشش باهم بودن
مملو از پلكان هاي عبور
سنگين و متين و فراخ
در فراغت موج غرور
هر دو باهم با ابرنگي از جنس خدا
سنگفرش كوچه ها
از صداي پاهاي من و تو
از غرور پاها
مي شكند مثل بلور
وما زندگي مي كنيم
با سودي كه مي بريم از عشق
با انتشار خاطره هاي حوضچه ي مرور
پيوند ما در شبي از معركه ي پاكان
در شايستگي يك جشن و سرور
آيلار اينچه بروني
باران
13/2/1382
حادثه ي عشق
وارد هيبت اشيا درونم شد
ومن خاصيت گوارايي
نوش و تراوش پيچك رااحساس كردم
پيچيد در من
قناعت بوسه و صبر نداشت
من خيره در ابعاد محراب عشق
از صدايت نوسان مي كردم
در شيار موج طلب و عشقين شبم لنگر انداخت
ومن خوش آمد گفتم به او
وبه خلوت كوچه ي آهنگ
در شب معراج تا تو
درختي از خاطره ي لبخند در من ريشه گرفت
ومن محزون و شاد
در او پيچيدم
در او خميدم
با آوازي از جادوي پنجره ها
و اين پيوند «هوش و فراموشي» بود
پيراهنم نسيم روشني از ريحان پوشيد
بهار در رگم ساز زد
به نيروي سبز ترنم زنجره را پاره كرد
ومن صداي رهايي را مي شنيدم
لغزيدم به جلوه ي شفاف آغوشت
تنها من بودم در
پرتوي از پر پر زدن دل شيشه اي ات
آشفته در من دويدند
از هر سو
خطاب دوست داشتن من
آيا اين بيداري تماشا بود؟
يا تكه اي وهم سر پيچ خاطره ها
از خود زها بودم و
در تو رها
ناشناسي نبود در خلوت ما
دستانت لذت عجيبي داشت
به مانند تماشاي مزرعه ي تمشك
و من با دب اكبر تو
نوررا عشق را
قسمت كردم لاي انگشتانت
وتو فقط بوسه مي كردي عشق را
وچه لذتي داشت
اين گونه دوست داشتن
در تلاطم تابناك دو نگاه
آيلار اينچه بروني
باران
1/5/1382
رها نيستم
و اين بارش ها قطع شدني نيست
روزگار يعني منتظر ماندن
به حالتي از آزادي
به ترشي ليمويي مي كند خنده
و من همچون برده اي به زنجير
به حالتي كهنه
و اين است
هجاهاي تكرار فحش ها
غمگينم و ملالي براي رهايي ام نيست
كسي فاتح غم افروزم بود
روي گدازه ي اشك هايم
به آتشفشاني از كوه فرو رفته ي احساس
فريادم كه در هر نفس زجز كشم مي كنند
من از يادها رفته ام
اين را به من خبري گفت كه هرگز از من نگرفتندش
تنهايي غليظ تنهايي گفت
هر كجا مي روم مي گويند
شب نزديك است
از پرسه ي عشق بازي هايت دست بردار و
ديوانه نشو
معركه مي كنند به مفهوم جدال
كاش وكيلي داشتم به نام خدا
كه دستم مي گرفت
تا تفاله ي تهمت ها را مي انداختم به آب
و نديدن ملاك بر نبودنش نيست
شاهد و وكيل و قاضي من خداست
تا شايد باور كنند كه عاشقم آيلار اينچه بروني
باران
29/1/1382
نكن نگاهي به من تا از سر شوق
گريه كنم
نكن كاري كه بگويند خود را
به يك نگاه فروخته
نه بازاري داغ است و
نه نگاهت خريدار
من همانم كه با شعله اي از
ذوق دو مرواريد
باعشق
رو به قبله ي امواج سوخته
آيلار اينچه بروني
باران
8/4/1382
دل نشين ترين واژه ات را بگو
وقتي كه بي حرفي تو را مي كند مأنوس
افسانه اي ترين نگاهت را به من كن
وقتي كه محرم بارش چشمانت شد
خسته ترين دست هايت را در دست من بگذار
وقتي از ماجراي مهر تري
ساده ترين لفظ لبت را بگشا
بگو كه دوست داري با من بودن را
وقتي كه جز من كسي را نداري
مبهوت ترين آغوشت را بگشا
وقتي امكان رها شدن جاري ست
دوست داشتني ترين جمله ات را بگو
و مرا از هميشگي بودن سال هاي مبتلا سير كن
بگو دوستت دارم
آيلار اينچه بروني
باران
29/1/1382
محبوب عشقم و
مجذوب نگاه
به دلنشيني واژه ي دوست داشتن
و آغاز يك راه
تا رسيدن به وصال
و صميميت نيك دو دست
تالفظ ناپيدا هاي عاطفه
از صحن تر نيلوفر
تا لمس دو ماه
و مهتابي از وصلت درياچه و بيد
تو از زاده ي جنون بركه
و من تصويري موج آلود به روشني مهتاب
كسي از دور فلوت ميزند
لبانش ترك از عشق مي گويد
من و تو به صداي اساطير غريبه گوش مي دهيم
به فراخي اين نجواي ني و روزنه
وبه راه هاي نرفته
تا صعود دو پروانه
آيلار اينچه بروني
باران
20/1/1382
چراغ رهگذران صريح در امتداد جاده گم است
صداي غوكان هياهو
مرا به ياد مردابي از سيه كاري هاي زمان مي افكند
من در انديشه ي اندوه زمان ادمها
خود را به ساعت مي سپارم
ولي فراموش شدني نيست
مبهوت ماندن غصه زرد و غمين
واي كه جير جيرك ها چقدر پرحرف اند
گوش هايم سوت مي كشند
و من به انتهاي ناشنودني ها مي رسم
چنگ مي زنم رخت خواب ملول را
بستر خوف آلود حسرت را
من چقدر رسواي نا گفته هايم
فاصله مي گيرم
فرسنگ فرسنگ
مي گذرم ثانيه به ثانيه
از حقيقت تلخ گفتار زباني ساكت و مغلوب
ولي انگار صد هزار لحظه نزديك مي شوم
به آنچه كه هست و من باور ندارم
آه كه چقدر به اندازه ي غوكان مرداب
حقيرو تاريك مي شوم
آيلار اينچه بروني
باران
3/5/1382
مو هايم مي وزند
آرزو هاي خيمه هاي دخترانه
به زير مجنونيت هاي بي مورد كافيست
من نمي دانم
من خيلي چيزها را نمي دانم
نمي دانم فردايي كه من را پيش خود رسوا كرد
چگونه آمد و رفت
نميدانم آبرنگي كه شكست و
جايش را به روان نويسي از شيشه داد
چگونه شكست
نمي دانم سقفي كه سوراخ بود و مرمت خواست
با كه بود ؟ كه اينگونه محتاج باريدن شد
چراغ اشاره اي براي آمدن است
تا روشني را پيدا كني
كاش همه شاعر بودند
تا كسي حرفي از خاك نمي زد
و ادراك سبز ريشه ها تنها نبود
به باريكي راهي كه ميرفت تا خدا
مو هايم شانه مي خورند
من حرفي از ريزش نمي زنم
چرا كه سال ها ست برف مي بارد از گيسوانم
كه چرا اينقدر رسواي ناگفته هايم
و همين غريب بودن مرا بس
سفيدي رنگ زيبايي ست
وقتي كه سيه كاري هاي مو هاي جوان را چنگ ميزني
و باز هم ناشناس بودن جاريست
در حصاري كه هرروز اوج مي گيرد
تا مفقود شدن حرفي يا جمله اي ديگر
مبهوت مانده ام
وچند تار گيسو لاي انگشتانم
تا كي غصه ي خوره هايي را بخورم
كه براي هميشه هستند
سياه و سفيد هميشه باهم اند
سياه روزي خواهد رفت كه از حادثه ي عشق
چيزي نسيب تو شود
آيلار اينچه بروني
باران
20/1/1382
عمري ست شبيه شيشه شده اي
شيشه ي دريچه ها ي نشسته در باد
نفس هايم مه آلودي رويت
مي نويسم با نرمي انگشتانم
روي شفافيت تو
برگرد
اي قد كشيدن آفتاب
چيدن تو
ظلمي به ريشه ي تر ضربان توست
و پژمردگي شوق با تو بودن
عمري ست در كنار جوانه زدنت جا دارد
تو را بر من غريبه مي پندارد
من با فال تو شيوع عشق كردم
و ديدار كمي از فاصله ي من و تو دور تر است
من به حزن پيشاني ات
به موسم رقيق لبت آرزو مي كنم
كه نقشيا زتماشاي من
محرم پلك هايت شود
به سمت مفصل هوش پر حياي تو
مفهوم روشني جاريست
و بالا رفتن از حصار شرم تو فقط كار من است
با امكاني از عشق
به لفظ وهمي از دستانت
و قانوني از شكستن هاي جدايي
فقط كار من است
در انحناي نجابتت تب دار شدن
در فرو رفتن هاي مجاور چشمانت
در چيدن يك باغ بزرگ
و حكي از طراوت يك قايق
به جاي قفس
به سويي از رفتن
فقط كار من است
چند قدم تا رگ تو
تا به بالين تمنا
تارسيدن به عسل وار ترين روزها
آيلار اينچه بروني
باران
21/1/1382
بي تو مانده ام
در فراخناي تنهايي
در گودترين لحظه ي فرو رفتن
در اشاره ي نگاه هايي كه
تنهايي ام را به سخره مي گيرند
در ترسناك ترين توهم بي تو بودن وزيستن
بي تو مانده ام
و مرا از بي تو بودن گريزي نيست
وقتي بي اختيار تنها مي شوم
تو مي روي به خاطر نماندن
من مي مانم
با اشاره ي نگاه هايي كه
هر لحظه مي پرسند «چرا تنهاماند»؟
باران
27/1/1387
پشت پنجره همه آرزوها خفته اند
نسيم از اندوه پنجره مي گويد
و پرده درهر خزيدنش
جرعه جرعه اندوه را مي بويد
پشت پنجره سايه هاي وحشي
همچو صيادي در كمين اند
در صيد نگاه هايم
اولين وآخرين اند
پشت پنجره فرشته ها خوابند
چهره ي شيطان آنجاست
آنجا كه بر روي قلب ديوار
گذشت پنجه ي گريزان بي جاست
پشت پنجره نگاه ناشناسي سوسو دارد
بي گمان چشم هاي حزيني را ديد
باديدنش انگار يك لحظه
همه ي اشك از چشمي را بلعيد
پشت پنجره پروانه آواز مي خواند
پيام مي دهد از خبري افسرده
از سرانجام شكيبايي يك خيال
تا بي سري يك دل سپرده
پشت پنجره پيكر آشفته ي مردي
همچو مهي ميرهد از هاله
دست هايش انگار بوي سرنوشت
از پشت دود هاي مچاله
پشت پنجره رازها مي كشند شعله
مي كنند پاي هر رهگذري خاكستر
از جفا كاري يك لبخند تا
تا سوزش بانگي بي ثمر
پشت پنجره اشك هاي كف آلود
از آسمان مي بنند رخت
انگار برف مي بارد
از ابر هاي تيره بخت
پشت پنجره ريشه هاي غبار آلود
ظلم مي كنندبه خاك دل بريده
پشت كلبه ي ترك خوردهي متروك
نقش سايه اي بر آوار آرميده
پشت پنجره نوري از چشمه اي آزاد
تشنه ي يك نگاه از سكوت لبريز
ميكشد خودرابرشيشه ي مه آلود
مي گويد از افسانه ي غروب پاييز
پشت پنجره اسطوره هاي داغ
با شوق اشعار آرميده
انگار حرفي واژه ها را
بر ورطه ي احساس كشانيده
پشت پنجره جنون بوسه هاي باران
بر شيشه ي كبود ياس مي تپد
با ديدن اشك هاي دخترك
باران آرام آرام ميرمد
باران
23/3/81
در درونم چيزي خفته
ميپوسد در من
مرا چيزي چون جذام از درون مي خورد
گونه هايم سائيده
در اين وجود ي كه خداي تنهايي در اوست
چشماني را مي پرستم
كه هزاران بار از بغض هايم جان گرفت
كسي نيامد
كسي كه مثل خودم باشد
همه گذشتند
تنها گذشتند
خيس و خسته
من آن بيوه ي سيه پوش خاكسترم
شعله ها مرا مي خورند
ومن به اندازه ي سوز خود آه سر مي دهم
پوسيده ام
و فقط چند رج مانده تا آخرين پود م
سال هاست در ضمير اشيا
مي جويم روزنه اي از رهايي
چه كنم ...! مرا تاب بريدن از خودم نيست
من همان بيوه ي سيه پوش خاكسترم
همان حرير سياهي را دارم به گردن
كه براي مرگ تمام جواني ام به سوگ نشسته
باران8/10/1382
اينجا كه حرمت سيب زير دندان له مي شود
خيلي ساده
كمر دل خوشي ام مي شكند
آه چه سرد است اين باغستان خشك سيب
شاخه شاخه پي يك برگ
برگ به برگ
بي سبب مي شكند
سرفه هايم مي گويد از تعفن اين مه خاكستري
با دلسردي يك جاده ي خالي
پاهاي سست مسافرم
مي شكند
اينجا كه حرمت نگاه زير پا ميشكند
بي تو بي عشق بي خدا مي شكند
دل خرد ترين جرم دنيا
به دست سنگ آلودترين حس آدمكي سخت
بي صدا ميشكند
در اين صبح مضطرب پي چشمان روشنت
پي دوست داشتن هاي پاك دامنت
پي ان همه باغي كه مي ريختي به قدم هايم
پي گل هاي مريم و نرگس و سوسنت
خسته كردم پاهاي پر غرورت را ببخش
شب ها و روز ها به سوي من دويدنت
من هم مثل تو مرور ميكنم هر روز
سال هاي سخت انتظار كشيدنت
دوست دارم همين خلق نيكويت را
همه ي دوست داشتن مرا به دل خريدنت
مي خواني در گوشم لحظه لحظه
همه ي باور عشق پرستيدنت
پيدا كرده ام يادبود اعصار عشق
همين حالت عاشقانه ي بوسيدنت
تو كيستي ؟جادوگرم جادو كرده اي مرا
كار كار آن چشم و نگاه و ديدنت
نقش زده ام همه ي لحظه هاي سر خوش را
قاب مي كنم براي اتاق تو براي خنديدنت
كنارم بودي هر لحظه در غفلت و سستي
مرا از ساقه گناه بر چيدنت
لحظه اي با حافظ خلوت كردم غمين شدي
دوست دارم آن حالت غيرت كشيدنت
مي دوي پرواز مي كني روي خط وصال
نمي خوابي هر شب نيايش مي كني براي به من رسيدنت
باران
5/3/1382
در حيرت غروب تنـــها شدي شـــاعـر
محو كابوس تلخ و رسوا شدي شاعـر
چشمه ي سرا ب در تو وچشــــمان تـو
در ته جاده ي عشق ناپيدا شدي شاعـر
خورشيد در دام لحظه هايت بود افسوس
با جوشش تلخ زندگي واويلا شدي شاعر
پرسش و وهم و ترديد خانه كردي ويران
مبهوت عذاب امــــّــــــاها شـــدي شاعـر
دلشوره اي بس عجيب دارد اين ثانيه هايت
شوريده ترين خاطره ي دنيا شدي شاعـــر
مدام خواهشت رنـــگ پريــده تر مي شود
با تشنــــگي مدهوش تمنـــا شدي شــــاعر
پنهان كــــن خودرا در تار تار زلــــف بيد
باقطره اي از خــدا بينـــا شــــدي شــــاعر
خرده شيشه هاي كنار قلبت را جمع كـــن
كه بازيچه ي سنـــگريزه ها شدي شاعــر
باران
6/4/1381
من مسافر چند ايستگاه
گذشته ام از چشمهايت
چندين نگاه عشق آلود كرده ام
ولي هنوز بي جواب مانده ام
در اولين ايستگاه
در اولين ايستگاهي كه مرا
به اندازه ي تمام سفر هاي
گيج هبوط
عاشق كرد
آيلار
17/10/1381
رفتند آنهايي كه سوگند ماندن خورده بودند
تنهايي معركه كرده
روي خطوط مسموم خانه
كسي مرا نمي بيند
گويي كه زمان بازيچه ي اسرار اندوه است
حركات چشمان اضطراب
مرا روي شوريدگي قلبم مي لغزاند
آه كه چقدراز يادها رفته ام
مرا براي هزارمين بار براي تكرار اشيا خواستند
با اينكه من خميازه ي كودكي پاك را در خواب مي فهميدم
با اينكه مي شستم چيني نازك تنهايي را
در گوشه اي از فرار فرياد
مي انديشم و بغض ميكنم و مي پرسم
آيا كسي اندازه ي هق هق چند قطره غم به ياد من است ؟
كوچك مي شوم
خرد مي شوم
له شدن زير حقيرترين افكار خاطرم را كبود ميكند
آه كه چقدر از يادها رفته ام
مبهوت مانده ام به گردش بادبزني از تكرارو تكرار
اسارت تا مغز استخوانم رسيده
وقفسه ي سينه ام براي قلب مجروحم
به خدا ديگرقفس شده
من در اين تنهايي پوست حقير وجود م
از خود مي پرسم باز
آيا كسي به ياد من است ؟
باران
1/6/1382
وقتی که از دور دست ها می آیی
بوی فیش بانک می دهی
همان فیشی که سند مرگ توست
و گاهی هم نوار قلبت که زیگزاگ می رود
بوی اعداد نا به هنجار
بوی ضرب و تقسیم هایی که
آهنگ رقص اشعار را از ذهنت قلمه زده اند .
وقتی که از دور دست ها می آیی
بوی کارت دانشجویی می دهی
و بی اعتنا به چشم غره های نگاهبان هشت بهشت
رد می شوی ،
اما صدایی ست که تو را می خواند
و نیزه ای طلایی و صیقل داده شده گردنت را سست و لجوج می فشارد و می گوید :
لطفا کارت ...
__________ آیلار _________ باران !
زندگی چیزی نیست که ـــــــــــــــــــــــــ انسان از سر می گذراند،ــــــــــــــــــــــــ چیزی است که انسان به یاد می آورد و ــــــــــــــــــــــــ این که چگونه آن را برای بازگفتن به یاد آورد.!!!
اینم از وبلاگ آیلار عزیزم ــــــــــــــــــــــــــ که انقدر بهم گفت : گزل جون ، وبلاگ برام بساز ـــــــــــــــــــــــ خیلی حیاتیه !
آیلارم بفرما اینم وبلاگت ــــــــــــــــــــــــ گفتم اولین پستت رو من واست بنویسم !
اینم واسه افتتاح این وبلاگ :

منتظرم که شعرها و نوشته های قشنگت _____________ رو بیایی اینجا بزاری . ___________ یادته سال دوم دبیرستان ___________ همه ش می نشستیم و __________ تو هم حس شعر گفتنت شکوفا میشد _________ ؟ ___________ یاد اون موقع ها افتادم که یه بار اون دختره:آلاله __________ دفتر شعرت رو با دوز و کلک ازت گرفت ___________ و بهت گفت : میدم چاپش کنن و ... ___________ بعد رفتیم خونه شون و ___________ دفترت رو با هزار زحمت ازش گرفتی __________ آی چه دختری بودها ___________ اسم تو رو خط زده بود و نوشته بود : آلاله !
از طرف : گزل ــــــــــــــــــــــــــ خیلی دوستت میدارم !
یه لحظه فکر کردم وبلاگ خودمه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...![]()